حكيم زجاجى
736
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ورا بستد و برد از آن جاى دور * ببريدش از شمع اقبال نور سر سركشان دست و پايش ببست * تنش را به شمشير و خنجر بخست نگونسار كردش زمانى در آب * بر آتش دلم شد از اين غم كباب به آب اندرون بىروان شد امير * برآمد ز تن جان آن بىنظير سحرگه كنيزان او را ببرد * ورا مرده يك دم بديشان سپرد به مرگ فجى گفت كامشب بمرد * روان را به زارى و خوارى سپرد چو اين گفته بد از تنش سر بريد * كنيزى بدش جامه بر بردريد سعيد آن سر نازنين برگرفت * بر معتز آورد از او زر گرفت به آرندهء آن سر نامدار * دلاور درم داد پنجه هزار همان ملك بصره به دو داد نيز * چهل بندهء ترك و پنجه كنيز بهاى سر نامبردار داد * به عمرى نكرد اندر آن كار داد سه بيت روان گفت مرد لطيف * كه با مستعين بود چندى حريف به معتز كه اى شاه بىداد و دين * نكردى وفا با امام گزين بزرگى و شاهى تو را داد مرد * شد از بيم جان خويشتن خلع كرد بريدى سرش را كه بد رام تو * برآمد به بد در جهان نام تو تو اين بازبينى كه كردى بدوى * نماند تو را در جهان آبروى سرانجام معتز همان بازديد * بگويم هرآنچ آن سرافراز ديد ورا نيز معزول كردند باز * بدين برنيامد زمانى دراز پس از عزل كشتندش اندر نهفت * ببين تا خردمند بينا چه گفت به گيتى جز از تخم نيكى مكار * كه گر بد بود ، نيك نايد به بار سر مستعين مرد بىدين و داد * بياورد و در پيش معتز نهاد به شطرنج مشغول بد نامدار * نكرد التفاتى بدان كامكار چو فارغ شد از لعب شطرنج مير * نظر كرد سوى سر بىنظير بباريد از ديده درّ خوشاب * بفرمود تا آن سر كامياب ببردند و در خيمهء مهتران * نهفتند در خاك و شد بر كران جهاندار معتز همين بازديد * كه با مستعين كرد ، گوشم شنيد ورا عزل كردند قومى درشت * پس آنگه به زارى و خوارى بكشت